تو همانی که همیشه سر وقت
سرپناهی شده ای بارش هر شدت را
ماه من قطره ی نوری به وجودم بچشان
که دلم مثل شبی اُخت شدست ظلمت را
زنگ عشق است بیا تا من و تو، ما بشویم
حاضری خط بزنیم خانه ی هر غیبت را؟
گرچه در ماه و کواکب فالمان بد یُمن است
می توان بار دگر ساخت ز نو قسمت را
لحظه لحظه گذر زندگیم بی تو مباد
مغتنم کاش شماریم کمی فرصت را
بیزارم از خودم، دلم، خیال تو
قلبی که با وجود تو در سینه ام تپید
بیزارم از لب سرخ و چشم مست تو
چشمی که در وجود من این عشق را ندید
بیزارم از تلف سال های زندگی
عمری که غم فروخت و شادیم خرید
بیزارم از تمام گذشته، تمام حال
بیزارتر من از ماضی بعید
بیزارم از خودم، دلم، این سوال بی جواب
عشقی چرا چنین خدا در من آفرید؟
بیزارم از عذاب گناه و اینبار قلب من
باید که داده شود غسل در اسید
سکوتم تشنه ی لمس صدای توست
به سانِ یک بیابان و امید روز بارانی
چه دلگیرم از این "شب بی تو بودن ها"
و دلتنگ همان طعم گس شب های آبانی
شب یلدا گذشت اما هنوز هم می رنجم
از این روزای کوتاه و از این شب های طولانی
تمام شب میان خواب هایم در گذر هستی
اگرچه تو گذشتی از دلم با هرچه آسانی
لباس گرم بر تن کن، کلاهی بر سرت بگذار
که بد تا می کند دلسردیت همچون زمستانی...
نوید هفتاد قرن قحطی برایم داشت
تمام خاطراتت، هفتمین ماه فراوانی
وجودم از تو سرشار و خیالم از تو لبریز است
فراموشت نخواهم کرد، آنی و کمتر از آنی
ازوبلاگ :پانتومیم چشمانت