جلوتر نیا خاکستری می شوی اینجا دلی را سوزانده اند

نمی دانم چه باید کرد با این روح آشفته به فریادم برس ای عشق من امشب پریشانم

جلوتر نیا خاکستری می شوی اینجا دلی را سوزانده اند

نمی دانم چه باید کرد با این روح آشفته به فریادم برس ای عشق من امشب پریشانم


حتی قداست گلهای آفتابگردان را
لکه دار می کنند

چشمانت

من دلم لک زده...


من دلم لک زده یک بوسه ی بی علت را
که بگنجانی میانش ساعتی صحبت را

تو همانی که همیشه سر وقت
سرپناهی شده ای بارش هر شدت را

ماه من قطره ی نوری به وجودم بچشان
که دلم مثل شبی اُخت شدست ظلمت را

زنگ عشق است بیا تا من و تو، ما بشویم
حاضری خط بزنیم خانه ی هر غیبت را؟

گرچه در ماه و کواکب فالمان بد یُمن است
می توان بار دگر ساخت ز نو قسمت را

لحظه لحظه گذر زندگیم بی تو مباد
مغتنم کاش شماریم کمی فرصت را

پیش من باز بیا و بوسه ای سهمم کن
چون دلم لک زده یک بوسه ی بی علت ر

فقط تو توانی

مرا فقط تو توانی که بهترین باشی
و در میان دلم عشق آتشین باشی

پلنگی ام که به رغبت به دام می افتد
اگر که تو صیادِ در کمین باشی

سبب ز خلفت تو از ازل این بود
که همسفر من در این زمین باشی

همین که تو هستی کنار من کافیست
چگونه از تو بخواهم که بیش از این باشی؟

گرفتگی ات موجب نماز آیات است
نبینمت که چنین ماه من، غمین باشی

خدا درون دو چشمت قیامتی جا داد
که تو پیامِ معادی به کافرین باشی

شبیه تو حتی، کسی نخواهم یافت
مرا فقط تو توانی که بهترین باشی


بیزارم از تمام سه نقطه های ناپدید
این حرفهای گم از انحنای دید

بیزارم از خودم، دلم، خیال تو
قلبی که با وجود تو در سینه ام تپید

بیزارم از لب سرخ و چشم مست تو
چشمی که در وجود من این عشق را ندید

بیزارم از تلف سال های زندگی
عمری که غم فروخت و شادیم خرید

بیزارم از تمام گذشته، تمام حال
بیزارتر من از ماضی بعید

بیزارم از خودم، دلم، این سوال بی جواب
عشقی چرا چنین خدا در من آفرید؟

بیزارم از عذاب گناه و اینبار قلب من
باید که داده شود غسل در اسید

هفتمین ماه فراوانی

نمی دانم هنوز شعر مرا با عشق می خوانی؟
و من را چون گذشته، پاره ای از خویش می دانی؟

سکوتم تشنه ی لمس صدای توست
به سانِ یک بیابان و امید روز بارانی

چه دلگیرم از این "شب بی تو بودن ها"
و دلتنگ همان طعم گس شب های آبانی

شب یلدا گذشت اما هنوز هم می رنجم
از این روزای کوتاه و از این شب های طولانی

تمام شب میان خواب هایم در گذر هستی
اگرچه تو گذشتی از دلم با هرچه آسانی

لباس گرم بر تن کن، کلاهی بر سرت بگذار
که بد تا می کند دلسردیت همچون زمستانی...

نوید هفتاد قرن قحطی برایم داشت
تمام خاطراتت، هفتمین ماه فراوانی

وجودم از تو سرشار و خیالم از تو لبریز است
فراموشت نخواهم کرد، آنی و کمتر از آنی

ازوبلاگ  :پانتومیم چشمانت